تبليغاتX
ساتیار یار لحظه هایم

ساتیار یار لحظه هایم

تقدیم به پسرم که عشق حقیقی را به من نشان داد

مادر بودن

مادر بودن یعنی یک دل همیشه در گرو ...
مادر بودن یعنی دنیایی از پاکی ، عشق خالصانه، محبت بی انتها ، صبری به اندازه دنیا

مادر بودن یعنی سختی ، مادر بودن یعنی لذت ، مادر بودن یعنی شبهای بیماری بیداری ، مادر بودن یعنی با تن خستگی فراهم کردن بهترین غذاها، مادر بودن یعنی عشق ، دنیایی از عاطفه ...

مادر بودن یعنی غم ، شادی ....

مادر بودن حس ملسی است ...نه ترش است نه شیرین ...نه صد البته شیرین!!!!!

مادر بودن یک دنیا تجربه !!!!
مادر بودن مادر بودن ..اخ که چطور بگوییم بهترین نقشی که داشتم نقش مادری بود !!!
مادر یعنی کار، وظیفه ، زحمت ، عشق عشق عشق عشق ......

مادر بودن یعنی غرق در نگاه معصومانه تووووووووووووو ....
مادر بودن یعنی تازه بفهمی مادرت برات چه کرد !!!!!!!
مادر بودن یعنی رنجیدن ، ناامید شدن ، خسته شدن ، گریه کردن، عاشق بودن و باز عاشق بودن و باز زندگی و باز به امید لبخند تو زنده بودن !
مادر بودن یعنی دنیایی از حسهای خوب وقتی که می گویی مادرم روزت مبارک
مادر بودن یعنی دلم گیژ می رود برای حرفهایت ، نگاهت ، دستهاییت ، پاهایت ، وجود نازنینت، خودت خودت خودت .....

اخ که مادر بودن ، همسر بودن، ، خواهر بودن ، بچه بودن ، کار مند بودن ، در کنار هم چقدر پیچیده است ....

مادر بودن یعنی تو نمی فهمی من چه می گویم تا مادر نباشی.....

مادر بودن یعنی خدایا از تو متشکرم که مرا برگزیدی تا مادر باشم، اینهه حس عاشقانه در دلم نهادی ، موجودی را به من دادی به امانت ، می دانم به امانت ، که از من باشد از خون ، پوست ، گوشت من باشد ، در من رشد کرده باشد ، با من خوابیده باشد ، با من نفس کشیده باشد ،از من تغذیه کرده باشد ...

خدایا تو خوب می دانی چقدررررررررررررررررررررر شکر گزارت هستم ..خدایا خوب می دانم مهربانی را بر من تمام کردی و طعم مادری را به من چشاندی

خدایا تو خوب می دانی انسان بودن ، ادم بودن ، مادر بودن چقدرررررررررررررررررررررر سخت است ...
خدایا خوب می دانم که در این راه رهایم نمی کنی ، می خواهم انسان باشم ، ادم باشم ، مادر باشم ،

توانایی ، صبر و عشق را در من بی نهایت کن پروردگارم

پسر زیبایم را به تو می سپارم ، در این دنیای پر از ناپاکی

مادر خوبم را به تو می سپارم ، زندگیم را ، عزیزانم را به تو می سپارم

روز مادر بر تمام مادرهای خوب و مهربان مبارک باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/27ساعت 9:58  توسط سمیرا  | 

ساتیار 3 ساله و 7 ماهه و 9 روزی من

سلام به همه دوستای خوبم بعد مدتها با یه پست تصویری از ساتیار اومدم

این روزهای پسرم رو خیلی دوست دارم حتی لج بازیاش هم برام خیلی شیرین درسته که بعضی روزا خیلی از دستش حرص می خورم ، درسته بعضی روزها داد می زنم، درسته بعضی وقتها بغضم می ترکه و می زنم زیر گریه ،

امـــــــــــــــــــــــــــــــا

- وقتی برام گل پینک می چینی و می گی مامان دخترا پینک دوست دارن پسرا بلو کیف می کنم

- وقتی بغلم می کنی و با احساس بوسم می کنی تمام خستگی هام در می ره

- وقتی حروف انگلیسی رو می نویسی و با خودت تمرین می کنی اسمال ای ...کپتال ای ......به خودم و تو می بالم

پسر زیبای من ۳ سال و ۷ ماه و ۹ روز که زندگی مارو زیباتر کردی ، همیشه باش

 این روزها پسر ورجک ما عاشق عکس انداخته اینم ژستای اخیرشه وقتی ساتیار غم انگیز می شود:

 

وقتی ساتیار خوشحال می شود

شدیدا نقاشی می کنه خدایی خیلی هم پیشرفت کرده .و کلی هم هر شب کلاس زبان داریم حروف انگلیسی رو می نویسه و بد تمرین می کنه گویی که فردا کنکور داره !!!! اینی که می بینید یه ملخه یا شایدم هزار پا

 

این ژست یکی از ژستهای محبوب پسرکمونه

 

اینم یکی دیگه

 

خدایا دستانم را بگیر ... رهایم مکن ..... خدایا تو خوب می دانی مادر بودن چقدرررررررر سخت است تنهایم مذار....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/16ساعت 13:49  توسط سمیرا  | 

این روزهایم را تفسیری ندارم ...

فقط می گذرد گاه شیرین و گاه خیلی خیلی تلخ ...

این روزها ارامم ....گاه چنان آرام که از من می پرسند چرا ؟؟؟ ولی نمی دانم .....

این روزهایم را با تمام دلخستگی ها ، با تمام سکوتهایش دوست دارم ....سکوتش را ، ارامشش را ، بی تفاوتی هایم را .... کودکم را کودکم را ....

نگاه می کنم ...به چشمانت ، مژگان بلندت را ، چشمان تیره و نافذت را .... لبانت را ....موهایت را ...نگاهم به قدری طولانیست که اجزاء صورتت در اعماق ذهنم رخنه می کند ....

با خود و زیر لب می گویم ...کاش می شد این همه زیبایی را جایی ثبت می کردم

ولی نه " هیچ لنز دوربینی قادر نیست از زاویه نگاه من تو را ثبت نماید ...."

احساسات متناقضی دارم این روزها .....نمی دانم که خودخواهی خوب است یا از خود گذشتگی ؟؟؟؟ نمی دانم که باید من باشم ؟؟؟ یا آنچه باید باشم !!!!!

امـــــــــــــــــــــا دوست دارم حسی که تو در آنی ....مادری که تو به او تکیه کردی .....احساس آرامشت را وقتی کنارم خوابی و دستت در دست من است را دوست دارم ......

وقتی می پرسی : مامان تو قوی هستی ....حتی می تونی هیولای بن تن رو بکشی ...وقتی می گویم بخواب عزیزم ، چیزی برای ترس وجود ندارد ...من هستم ..مراقبت ...و تو با رضایت و خیال راحت می خوابی ..در دلم آشوب است اما باید قوی باشم ...

این روزهایم را دوست دارم که دوست داشته باشم .....در آن غرق باشم ...لذت ببرم از تمام  لحظه هایم

 

بقیه آپ می زارم یه روز خوش حوصله تر ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/28ساعت 12:10  توسط سمیرا  | 

اولین برف سال نود 17 آبان

سلام به همه دوستای گل خودم ..... خوبم امروز خیلی خوبم ....صبح برفی حال منو وساتیار حسابی جا اورده مطلب زیادی ندارم فقط اومدم بگم ما عاشق برفیم photo frames online
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/08/17ساعت 9:40  توسط سمیرا  | 

روز جهانی کودک مبارک

 

 

 

گاهی نگاهت می کنم و از خودم گله مند  می شوم ..نه آنگونه که باید نتوانستم و نمی توانم تو رو بسازم ....

گاهی کلمات سختی را تلفظ می کنی با خودم می گویم کاش می شد وقت بیشتری داشتم ، اندکی هم حوصله تا با تو هر آنچه که لازم است یاد می گرفتیم !!!

گاهی می گویم کاش می شد کودکم،  مهربانتر بودم ، آرامتر بودم ، با حوصله تر بودم

گاهی امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا به خودم  حق می دهم ....

کودکانه هایت می گذرد و من گله مند کودکانه هایت ،، می دانم خوب می دانم ، چیزهایی که  موضوع اصلی  گله مندیم شده است به زودی آرزوهایم می شود و گذشته ای که از خدا خواهم خواست برگردد........

برای خودم می نویسم که یادم نرود تـــــــــــــــــــــــــو خودت نخواستی که بیایی ، باشی .... من خواستم ...خدا خواست ... تو را به خودش می سپارم و برای خودم نیز توان و صبر و انرژی می خواهم ...

خدایا دستانم به دستانت عجیب محتاج است مرا رها مکن ......

 

..............................................

 

دیروز روز جهانی کودک بود و بعد از هفته تقریبا سختی که با ساتیار داشتیم تصمیم گرفتم ساتیار به نمایشگاه کودک ببرم ....

خوب از حق نگذریم خیلی خوب بود ...زمینی برای بازی ... قسمتهای متنوع برای نقاشی ...گریم صورت ...کتاب ها و سی دی های متنوع  ، وسایل و اسباب بازی های جالب و قیمت تقریبا خوب ...

به ساتیار و آوین خیلی خیلی خوش گذشته بود هر چند ساتیار چون از مهد اومده بود اخرش خیلی خسته شده بود و تقریبا توی خواب راه می رفت ولی از ذوق به قول خودش جایزه هاش خودشو نگه می داشت ....

 

 

 

 

آوین و ساتیار در غرفه نقاشی که البته جوایز نفیسی هم برنده شدن !!!

 

ساتیار در حال اسب سواری ....اسبم حتما باید بلو باشه (آبی)

 

زمین بازی که در حال انفجار بچه بود ...

.

یار شفیق ساتیار شارمین که وقتی با هم می یفتن می تونن آسمون زمین بیارن باور کنید

 

 

پسرک من به قدری خسته بود که نتونست دووم بیاره و تو ماشین خوابش برد ...در نتیجه لباشاو نپوشیده بود،  صبح که چشاشو باز کرد اولین چیزی که گفت لباس بتمنم !!! خلاصه منو قانع کرد که باید با لباس بتمن برم مهد!!! منم که دیدم خداییش حرفش منطقی قبول کردم !!! تو راه که می رفتیم یه دختر چادری رو دیده می گه بابا نگاه کن اینم بتمن شده !!!!

 

 

 

اینم تمام دنیای من

 

 

 

می خوام خاطراتت را ثبت کنم امــــــــــــــــــــــا نا خواسته خاطرت را مکدر می کنم !!!! تا جایی که می گویی مامان تو رو خدا عکس نگیر .....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 9:38  توسط سمیرا  |