تبليغاتX
ساتیار کوچولو
ساتیار کوچولو

تقدیم به پسرم که عشق حقیقی را به من نشان داد

بازم اومدم با یه خبر دیگه

.

.

.

.

این خبرو ساتیار خودش بهتون می ده  ( البته با اجازه کوروش خان هم محله ای عزیز و استاد این نوع نگارش )

سلام

 

چطوری بگم اساسی حالشونو گرفتم حالا دیگه بدون اجازه من می رن اسم منو مهد کودک می نویسن !!! منم بسی گریه کردم اصلا از اول مهد تا اخرش گریه کردم خاله سمانه رو رسما دیوونه کردم سریع رفتم مریض شدم تا دل مامانی و مامان جونم حسابی بسوزه ...خلاصه کاری کردم که پشیمون شدن و منو برگردون به آغوش گرم خانواده...

 

بله خلاصه مهد بی مهد ممنون از نظراتی که گذاشتید .......

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 11:21 توسط سمیرا| |

چی شده که انقدر زود اومدم .....؟؟؟؟

 

خبر دارم خبر داغ ...

نمیدونم ناراحت باشم یا خوشحال.....نمی دونم احساسم چیه ...نمی دونم عقلم درست می گه یا این احساس شدید مادرانه .....

 

اینجا کجاست؟؟

 

Image and video hosting by TinyPic

ا..ا.. یعنی من از امروز باید برم مهد؟؟؟

Image and video hosting by TinyPic

 

خبرم اینه...

چند وقته احساس می کنم توجهات زیاد خانواده و محبت بی دریغ مادر خوبم داره کم کم کار دستمون می ده ...از طرفی مادرم بدجور گرفتار شده و به هیچ کارش نمی رسه .  خیلی ام خسته می شدن ... این بود که یه روز مرخصی گرفتم و با ساتیار رفتیم تمام مهدهای خوبی که می شناختیمو سر زدیم .... مهدی که مد نظرم بود از ۲ سالگی قبول می کردن و باید رزرو کنیم که ما هم اسم ساتیارو تو لیست انتظار واسه ثبت نام گذاشتیم ..اسم مهدش  راه رشد و من خیلی تعریفشو شنیدم. مهدی که ساتیار می ره اسمش شکوفه های اسمانی و مهد خوبی ولی برای سن بالاتر که نیازهای اموزشی بچه ها بیشتر می شه مناسب نیست .خوبی هر ۲ تا مهد نزدیکیش به خونمون .. انشاالله ساتیار ۲ سالش تموم شد مهدشو عوض می کنم ...

 

به هر حال بعد  از یک شب کامل نخوابیدن . یک صبح دلهره آور ساتیار کوچولوی من راهی مهد شد...

چند وقته این تصمیم و گرفته بودم ولی جرات اجرا شو نداشتم

احساسم می گه : سمیرا چطور تونستی ..ولی عقلم با قاطعیت تمام می گه : بهترین کارو کردی ...

کلا ساتیار خیلی بچه اجتماعی و تو خونه خیلی حوصلش سر می رفت ....

امیدوارم تصمیم خوبی واسه آینده پسرم  واسه شکوفایی استعدادش و واسه بهتر شدن مسیر زندگیش گرفته باشم

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 14:45 توسط سمیرا| |

سلام به همه دوستای خوبم

 

این روزا حس عجیبی دارم ! نمی دونم ساعت چرا انقدر تند و بی رحم شده ! انگار به جای 24 ساعت 24 دقیقه توی روز وقت دارم !

هر پستی که می زارم تصمیم می گیرم دفعه بعدی زودی بیام آپ کنم ولی افسوس و صد افسوس که یا زمان ندارم و یا تنبلی می کنم

تنها دلیلم واسه نوشتن اینه که می دونم یه روزی شدیدا دلم واسه احساسی که الان دارم  تنگ می شه ..... وبلاگ و دست نوشتهای دوستی رو می خوندم ...دوستی که صادقانه در مورد احساس قشنگش به عشقی زیبا می نویسه ...بی اختیار غرق روزای نوجوانی شدم .... یاد روزایی که قلبت واسه یکی تلاپ تلوپ می کنه .... و عجیبه که با داشتن زندگی خوب ، همسر خوب ، یه عشق بی نظیر مثل ساتیار ..... دلم واسه هیجان روزای عاشقی تنگ شده ...... دلم واسه بی قید و بند بودن تنگ شده ...دلم واسه روزای بی مسئولیتی ، روزایی که به جز خودم و  احساسم ، نگران هیچ چیز و هیچ کس نبودم تنگ شده.... آه

 

این روزا ساتیار به شدت شیطون شده و بخش عظیمی از روز و شب من به سرویس دهی به آقا پسر صرف می شه ! چند روزی بود به شدت افسرده بودم ! ساتیار به شدت مریض شده بود و من کلافه و عصبی ...

 

ای ویروس لعنتی ، اخه تو با بچه ها دیگه چیکار داری ، بابا این طفلی ها حتی زبون ندارن بگن کجاشون درد می کنه ، خیلی نامردی .....

مریضی خیلی بدی بود ..و یه روز که ساتیار خیلی بالا اورد مجبور شدیم ببریمش بیمارستان و به دست کوچولو و خوشگلش سرم وصل کردن ....انقدر بچه ام گریه کرد و دستشو بالا پایین کرد که دکتر گفت نصفه سرم رو در بیارن !!! بعد از گذشت 10 روز هنوزم دستشو نشونم می ده و غر می زنه .که اینجا سرم زدن و تا می گیم ساتیار کجا سرم زدن شروع می کنه رو دستش زدن و غر زدن ....

.الهی براش بمیرم عشقمممممممممممممم ..... انقدر بی حال بود که حوصله بازی رو هم نداشت همش دوست داشت بخوابه و چیزی که منو زجر می داد غذا نخوردنش بود....خلاصه این نیز بگذرد و گذشت و الان بازم شیطونک، با نمک ،مهربون، خلاصه گوله نمک من ( قربون پاهای بلوریش برم جریان خاله سوسکه ) بازم همون ساتیار سرحال و شیطون خودمه

 

راستی 2 هفته پیش عروسی برادر نازنینم بود و خدا رو شکر همه چیز عالی بر گزار شد ، و ساتیار کلی حال کرد

جالبه که تا می گم ساتیار یادته عروسی دایی رفتیم چی کار کردی .... دو تا دستای خوشگلشو بشکن زنون می یاره بالای سرش و شروع می کنه به نانای....

 

کلا احساس می کنم ساتیار کلامی خیلی پیشرفت خوبی نداشته ، برعکس حرکتی که فوق العاده است !!!

دایره لغات ساتیار به جای اینکه بیشتر بشه داره کمترم می شه ...مثلا یه چند وقتی بود که هر لغتی که می گفتیم سریع مثل طوطی با یه کسره یا فتحه اینور و انور ادا می کرد

 

مثل گوجه ..گربه .. گاو ....تا اینکه یه روز ما گفتیم بگو گربه آقا گفت بابا و  ما بسی خندیدم و این شد که حالا ساتیار به جای اکثر لغات واسه خندوندن ما می گه بابا ....

 

مثلا جیغ می زنه و دست منو می کشه سمت آب سردکن ، می گم مامان بگو آببببببببببببببببب و با یه کشیدگی خاصی می گه باااااا بااااااااااااااااااااااااااااا! هر چند که خیلی با نمک و اکثرا خندم می گیره ولی یه کمی نگرانم کرده

 

 

خبر دیگه از شیر گرفتن ساتیار که با اینکه خیلی خوب با موضوع کنار اومده من خودم خیلی عذاب وجدان دارم و گاهی وقتی خواب بهش شیر می دم .....!!!!!

 

پسرم عشق بی نظیری رو بهم هدیه کردی ازت ممنونم

 

نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 12:16 توسط سمیرا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ